ناگفته های دلم

برای پروانه شدن پیله ی دستان تو کافیست.....

ناگفته های دلم

برای پروانه شدن پیله ی دستان تو کافیست.....

ناگفته های دلم

سلام.....
یلدا هستم
عاشق پاییزم
تولدم :شب یلدا

کلمات کلیدی
آخرین مطالب

الان من یک عدد عمه ذوق زده هستم !

شاید به تعداد انگشتای دست هم برادرزاده عزیزم رو ندیده باشم

دفعه اخر همین هفته پیش بود که مهمانم شد

پسر فوق العاده اروم مودب و هندزفری به گوش

از اخلاق شوخ  و شاد و شنگولم ،  استفاده کردم

شروع کردم به حرف زدن باهاش ، فهمیدم عاشق موسیقی

سبک موسیقی که  حتی اسمش به گوش من نا اشنا بود

با خنده گفتم دیدی چقد پیر شدم علی

خندید و از دوستاش صحبت کرد  از ارزوهاش از اینکه دوست داره ساز بزنه و قرار به همین زودی یک اهنگ بخونه و منتشر کنه

تشویقش کردم و گفتم میتونی راهت راه خوبی ! فقط درس خوندن رو فراموش نکن

اگر همین حرف ها رو روزی من به خانوادم میگفتم واکنشی برعکس داشتم ...

خلاصه اینکه امروز پیام داده سلام عمه جون خوبی ؟

بنظرت بین رشته علوم انسانی و فنی حرفه ای کدومش رو انتخاب کنم؟

جواب دادم  ولی یهو استرس گرفتم ، نکنه اشتباه راهنماییش کنم

نکنه زندگیش رو به سمت راه اشتباهی سوق بدم

الان یک عمه استرسی داره نوشته ها رو تایپ میکنه

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۳۵

امروز بعد از چند روز خانه نشینی لباس رو پوشیدم و به سمت شرکت مذکور راهی شدم . چند دقیقه ای منتظر تاکسی بودم ! ولی عجیب بود از بس که ترافیک سنگینی اطراف میدان بود و هیچ تاکسی مسافر سوار نمیکرد. بالاخره با صبوری ، سوار تاکسی شدم همین که به سه راه رسیدیم در ترافیک سنگین گیر افتادیم نگاهم به شیشه بود و ماشین ها. یکباره یادم افتاد  دیشب برای فرار از فکر کردن،  بازی توپ نصب کردم . گوشی رو به دست گرفتم و دائم توپ های رنگی را  شلیک میکردم.  در این حین راننده تاکسی  و مسافر جلویی مشغول صحبت شدند، از صحبتهاشون فهمیدم امروز روز دفاع مقدس  و رژه نظامیان در بزرگراه اصلی شهر .بستن بزرگراه  همانا و سرگردانی رانندگان و بی نظمی در شهر همانا!بالاخره بعد از یک ساعت به شرکت مذکور رسیدم .

هوا بارونی و ابری بود دلم برای این هوا پر زده بود !بالاخره دختر پاییزم و عاشق این فصل

بعد از اینکه کارم تموم شد راهی دانشگاه شدم بلکه سری به استاد و شرکت قبلی که کار میکردم بزنم. سوار اتوبوس شدم انقد که این مسیر برای من طولانی شده بود که هی ساعت کش میومد !!!تو ذهنم برنامه ریزی کردم که اول برم شرکت و بعد دانشکده.

دم شرکت که رسیدم در را باز کردم از صدای در مش منصور که در محل نگهبانی نشسته بود بلند شد و اومد سمتم ، با روی خوش و مهربونی ازم استقبال کرد و گفت چقد لاغر شدی !! خوش امدی قدم بر روی چشمم گذاشتی ، انگار دنیا رو به من دادی ، خلاصه کلام اینکه مش منصور زبان میریخت و من دائم میگفتم نفرمایید ببخشید که من مزاحم شدم.

کسی تو پروژه کار نمیکرد مش منصور من رو به اتاق نگهبانی بلوکی دعوت کرد یک تخت با پتوی سبز رنگ. ازم خواست کفش را دربیارم و دمی بنشینم که من گفتم نه من کفش دربیار نیستم شما برید بالای تخت و من همین دم در میشینم. خلاصه از هر دری حرف زدیم که بیشتر درها مربوط به مهندس ها و کارگرا بود ! راستش کمی هم غیبت کردیم غیبت اقای .. که زیر اب همه را زد. شماره رد و بدل کردیم و قرار شد خبری از شرکت و پول شد اولین نفر به من زنگ بزند برایم چایی خوشرنگی دم کرد.

مش منصور پیرمردی شصت و اند ساله که چند همسر دارد !و به تازگی صاحب فرزندی شده ، احوال همسر دومش رو گرفتم با خوشی و لبخند گفت بختیارم بزرگ شده الان شش ماهش هست  وقتی من رو میبیند  تاتی تاتی می کند ؛ در جواب گفتم الهی که سلامت باشد.

راستش اوایل که فهمیده بودم مش منصور چند همسر دارد شوکه شده بودم باورم نمیشد کسی هنوز چنین تفکری داشته باشد دائم به مش منصور میگفتم خجالت نمیکشی پیرمردی هستی چرا سراغ زن گرفتن ان هم دختر جوانی رفتی ! مگر تو وجدان نداری ، چند هفته ای هم به حالت قهر با مش منصور صحبت نکردم و یا اگر صحبتی بود دائم همین حرف ها رو ...تکرار میکردم .

مش منصور تا دم در مرا بدرقه کرد و گفت اونموقع یک خانم مهندس تپلی  بودی از وقتی که ازدواج کردی  پوست و استخوان شدی دختر ! 

دم در دانشگاه پر از ماشین و دانشجو و پدر ومادر بود که برای ثبت نام سال تحصیلی جدید و خوابگاه صف بسته بودند.

وقتی وارد دانشکده شدم نه خبری از دانشجو بود و نه استاد ...چرخی در راهروهای تاریک و تو درتو فنی زدم چند سوسک مرده رو پله ها دست وپا میزدن. فورا سمت در خروجی را هدف گرفتم و خودم  را  تا خانه رساندم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۱۲

وقتی تصویر کودک اهوازی که درآغوش مرد ارامیده بود را دیدم دلم لرزید

چشمهام پر از اشک شد، از کی ادم ها انقد ظالم شدن که من خبر نداشتم

چطور به سربازای بی گناه رحم نکردن چطور تفنگ رو به سمت انسان ها نشانه رفتن

هیچ کدام از اینا تو تصوراتم نمیگنجه

دارم با خودم تکرار میکنم وحرف میزنم چطور تفنگ رو نشانه رفتن به سمت ادم های بیگناه چطور؟؟؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۵۰

دکتر : شما نا آرام و افسرده اید البته با اتفاق پیش آمده طبیعی

من : بله خودم میدونم

دکتر: میخوای با هیپونتیزم خاطرات رو پاک کنی و به ارامش نسبی برسی

من: نه ، این کینه نباید فراموش بشه

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۱۸

اصلا فکر نمیکردم یک شب از شدت دلتنگی گریه کنم

من همیشه و همه حال کنار خانوادم بودم هیچوقت تجربه دوری از خونه وخانواده رو نداشتم

همیشه فکر میکردم من باید مستقل وجدا باشم و ادم احساساتی به این شکل نبودم

ولی حالا از شدت گریه ودلتنگی برای تمام خاطرات و زندگیم تو این خانواده خوابم نمیبره

چطور شد که نمیتونم ازشون دور باشم حتی میتونم به راحتی قید ازدواج رو بزنم 

متعجبم که چقددد دوستشون دارم  و تا الان نفهمیدم که چقد عاشقشونم !!

کاش هیچوقت از هیچکدام از اعضای خانوادم دور نباشم هیچوقت

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۷

هرشو له دوریت فره هولمه

شیرین گیان شیرین آی گشت کس

چه نه بیستون غه م له کولمه

شیرین گیان کویگه بیستون چس؟

کویگه بیستون ارام چو خاکه

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۷ ، ۱۹:۱۸

کلی تدارک دیدیم ، قرار نبود که اینقدر تجملاتی برگزار بشود ، قرار من و ارش یک عقد محضری بود وتمام ..

اما در کمتر از یک دقیقه ، نظرها برگشت به جشن و تشریفات و...

انتخاب لباس عروس ، ارایشگاه ، کت شلوار ؛ حلقه ، وسایل نورافشانی و سفارش کیک و شیرینی تقریبا همه برعهده من بود. از انتخاب هام راضی هستم امیدوارم روز مراسم هم همه چیز به بهترین شکل برگزار بشود تا کاممان شیرین شود از این وصال

وصال عاشقی من و او بعد از چندین سال ، دعا میکنم زندگی پر ارامشی داشته باشیم .

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۰۸

در حین تعریف های دیگران به ای نکته پی بردم که من رو به عنوان دختری که اهل ادا اطوار نیست ، از نظر ظاهری ساده و دلنشین ، گاهی تیز خوش  ، شوخ و اهل بگو بخند ، رک و راست ، خوابالو و همیشه خسته ! ، یک رو ، تندمزاج میشناسند !

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۳۳

فکر نمیکردم یعنی هیچکس فکر نمیکرد انقد من لوس باشم که از شنیدن حرف ها نیش و کنایه دار خواهر شوهر اینده م یک بند تو شب مراسم نامزدیم گریه کنم و تا چند روز بعدش هم دمق باشم و هر وقت فکر اون حرف یا حتی اسم اون شخص رو بیارن من اشکم دم مشکم باشه ...

خلاصه نیامده پرچم دعوا رو بالابرد ، منم تصمیم گرفتم اون شخص رو به کلی در دایره معاشراتای زندگی شخصیم جذف کنم، ادمی فوق العاده عقده ای ، بی درک و به اصطلاح عام داهاتی ! یکبار که نه صدبار بیشتر به ارش گفتم هرجا اون باشه من نیستم !

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۵۱

سخت ترین و شیرین ترین شب رو گذروندم اینکه بعد از 5 سال به وصال یار رسیدم

هم اینکه شبی بود پر از گریه و بغض و حتی دعوا....

اینکه هردو ادم های مغرور و قودی هستیم رو تو همون جلسه چندین بار شنیدیم

پدر داماد و پدر خودم نظرشون بر این بود این وصلت شکل نگیره چون دو تا ادم که خلق تندی دارن باهم نمیسازن

اما داستان من و ارش خیلی پیچیده تر از این بود

این وصلت همه جوره از همه سمت حرف و حدیث داشت و جلسه تا دو بامداد طول کشید

ما همدیگر رو خیلی خوب میشناسیم ، مطمئنا یک جاهایی تو این مسیر کوتاه اومدیم  که این همه مدت باهم موندیم

 ازدواج  دو خانواده که انقدر خانم های خانواده دنبال حرف وحدیث هستند کار ما رو سخت تر کرده !

ازدواج خیلی سخت تر از اون چیزی که تصور میکردم چون فقط با خود شخص ازدواج نمیکنی

ناخوداگاه طعنه ها و اظهارنظرهای بیمورد تو رو وارد بازی های خاله زنکی و انرژی بر میکنه

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۱۳