ناگفته های دلم

برای پروانه شدن پیله ی دستان تو کافیست.....

ناگفته های دلم

برای پروانه شدن پیله ی دستان تو کافیست.....

ناگفته های دلم

سلام.....
یلدا هستم
عاشق پاییزم
تولدم :شب یلدا

کلمات کلیدی
آخرین مطالب

هرشو له دوریت فره هولمه

شیرین گیان شیرین آی گشت کس

چه نه بیستون غه م له کولمه

شیرین گیان کویگه بیستون چس؟

کویگه بیستون ارام چو خاکه

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۷ ، ۱۹:۱۸

کلی تدارک دیدیم ، قرار نبود که اینقدر تجملاتی برگزار بشود ، قرار من و ارش یک عقد محضری بود وتمام ..

اما در کمتر از یک دقیقه ، نظرها برگشت به جشن و تشریفات و...

انتخاب لباس عروس ، ارایشگاه ، کت شلوار ؛ حلقه ، وسایل نورافشانی و سفارش کیک و شیرینی تقریبا همه برعهده من بود. از انتخاب هام راضی هستم امیدوارم روز مراسم هم همه چیز به بهترین شکل برگزار بشود تا کاممان شیرین شود از این وصال

وصال عاشقی من و او بعد از چندین سال ، دعا میکنم زندگی پر ارامشی داشته باشیم .

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۰۸

در حین تعریف های دیگران به ای نکته پی بردم که من رو به عنوان دختری که اهل ادا اطوار نیست ، از نظر ظاهری ساده و دلنشین ، گاهی تیز خوش  ، شوخ و اهل بگو بخند ، رک و راست ، خوابالو و همیشه خسته ! ، یک رو ، تندمزاج میشناسند !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۳۳

فکر نمیکردم یعنی هیچکس فکر نمیکرد انقد من لوس باشم که از شنیدن حرف ها نیش و کنایه دار خواهر شوهر اینده م یک بند تو شب مراسم نامزدیم گریه کنم و تا چند روز بعدش هم دمق باشم و هر وقت فکر اون حرف یا حتی اسم اون شخص رو بیارن من اشکم دم مشکم باشه ...

خلاصه نیامده پرچم دعوا رو بالابرد ، منم تصمیم گرفتم اون شخص رو به کلی در دایره معاشراتای زندگی شخصیم جذف کنم، ادمی فوق العاده عقده ای ، بی درک و به اصطلاح عام داهاتی ! یکبار که نه صدبار بیشتر به ارش گفتم هرجا اون باشه من نیستم !

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۵۱

سخت ترین و شیرین ترین شب رو گذروندم اینکه بعد از 5 سال به وصال یار رسیدم

هم اینکه شبی بود پر از گریه و بغض و حتی دعوا....

اینکه هردو ادم های مغرور و قودی هستیم رو تو همون جلسه چندین بار شنیدیم

پدر داماد و پدر خودم نظرشون بر این بود این وصلت شکل نگیره چون دو تا ادم که خلق تندی دارن باهم نمیسازن

اما داستان من و ارش خیلی پیچیده تر از این بود

این وصلت همه جوره از همه سمت حرف و حدیث داشت و جلسه تا دو بامداد طول کشید

ما همدیگر رو خیلی خوب میشناسیم ، مطمئنا یک جاهایی تو این مسیر کوتاه اومدیم  که این همه مدت باهم موندیم

 ازدواج  دو خانواده که انقدر خانم های خانواده دنبال حرف وحدیث هستند کار ما رو سخت تر کرده !

ازدواج خیلی سخت تر از اون چیزی که تصور میکردم چون فقط با خود شخص ازدواج نمیکنی

ناخوداگاه طعنه ها و اظهارنظرهای بیمورد تو رو وارد بازی های خاله زنکی و انرژی بر میکنه

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۱۳

خیلی وقت از نوشتن فاصله گرفتم دیگه دستم به نوشتن نمیره !

روزها میگذرند  بعضی روزها چون قاصدک سبکبالم و در طی مسیر میلغزم

روزهایی هم سنگین و به کندی میگذره ...

از اینکه چند مرحله جلوتریم خدا رو شکر میکنم بالاخره سالهای رکود و انتظار به سر امد

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۴۶

تو دور روز متوالی دو تا از مقاله هام توی ژورنال های معتبر اکسپت شدن !چی بهتر از این

.....

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۶ ، ۱۸:۲۴

باورم نمیشه انقد خانواده م برای ازدواجم دچار استرس شده باشند ...

از برادرم بگیر که  شبها تو خواب هم به اینده م فکر میکنه

یا مادرم  که کلا تو استرس ...

امشب ترس و استرس ازدواجم رو تو چشماشون دیدم

از  حرفاشون فهمیدم که چقد از اینده ی من میترسن

از اینکه ارش بیچاره دقیقا باید هفت خان رو رد کنه دلم سوخت...

از اینکه میخوان همه چیز کتبی و در عقدنامه نوشته بشه

از اینکه مامانم به سکه کم راضی نیست...

از اینکه بابام دائم تاکید میکرد حق کارت باید ثبت بشه..

از اینکه قراره محل زندگیمم از قبل تعیین و ثبت بشه

از اینکه مادرم میخواست حتی رفت وامد هامونم ثبت بشه

که خونه فلانی نریم فلانجا خونه نگیریم  با خانواده ایکس صحبت نکنیم

حین تمام این حرفا ، هم استرس داشتم و هم خنده م گرفته بود

که دارند تک دختر خانواده رو به دست یار میسپرن

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۶ ، ۲۳:۰۵

از اونجا که من ی بخش از مسئولیتم مراجعه به دفتر نظارت پروژه س ، هر بار با یکی از مهندسین و کارمندان آشنا میشم

طوری که امروز دیگه کل اداره من رو به اسم میشناختن و تحویل میگرفتن !

هرچند استاد کارشناسیم که رییس اداره س عین بز نگام کرد...

رفتم اتاق اقای ایکس برای ارسال نامه ، اقای ایکس نبودند من رو به اقای ایگرگ ارجاع دادند ،

اقای ایگرگ انگار که یک دانش اموز کلاس اول رو دیده باشه ، شروع کرد به توضیح دادن   در مورد روند نامه ها و  شماره گذاری نامه ها و منم  تودلم هی بهش فحش میدادم که چی میگی واسه خودت !!! و در ظاهر میگفتم بله اطلاع دارم بله اینها رو میدونم ...

بعد ش سراغ مهندس مشاور و ناظر پروژه رفتم دم در به اقایی سن وسال دار و خوش تیپی برخورد کردم

ایشان هم قصد دخول به اتاق را داشتند  تا من رو دیدند  با روی خوش گفتند اول  شما بفرمایید طبق گفته شاهنشاه اریامهر احترام به خانم ها واجب !  ...

این رفتارش خیلی بهم چسبید بلکه تلخی رفتار نگهبان پروژه رو فراموش کنم که اول صبح گند زد به روزم

هر بار که من دم در ورودی رد میشم همینطور ثایت وایمیسته و نگاه میکنه اجازه میده من تا یک مسیری پیاده گز کنم وبه دفتر برسم چند دقیقه ای پشت در یخ بزنم وقدم بزنم ، بعد لنگان لنگان شروع میکنه به حرکت تا وقتی که به در دفنر برسه یک 10 دقیقه ای طول میکشه ، امروز حسابی بهش توپیدم ..

به نگهبان دوم گفته بود خانم .. نزدیک بوده منو بزنه://////

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۶ ، ۲۲:۳۵

حرف زیاد است و یارای نوشتن نیست !

از بس تو اتفاقات گیر افتادم نمیدونم به چی برسم !

به کاری که یکسال قرار تمومش کنم و بیخیالی شخص دوم ...

به داستان سرنوشت زندگیم که آخر چه شود!..

به ادمایی که از اطمینانت سواستفاده می کنند...

به کاری که مشغول شدم وبیشتر وقتم رو اونجا سپری میکنم ..

به یادگیری زبان ...

به ورزشی که دوستش دارم و الان نمیتونم بطور منظم برم باشگاه !

به این داستان جدید که در حال اتفاق...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۶ ، ۱۸:۱۳