ناگفته های دلم

برای پروانه شدن پیله ی دستان تو کافیست.....

ناگفته های دلم

برای پروانه شدن پیله ی دستان تو کافیست.....

ناگفته های دلم

سلام.....
یلدا هستم
عاشق پاییزم
تولدم :شب یلدا

کلمات کلیدی
آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۷/۱۷
    _o_

اینکه  استرس باعث میشه بخش چپ بدنم حالت  لمش بگیره باعث شده دقیقا 4 ساعت کامل فقط به صفحه گوشیم خیره بشم ! تا درد تموم بشه ! اما کور خوندم ....

از بی حوصلگی به مامان داداش و ارش زنگ زدم هیچکدام جوابگو نبودن باز از اول شروع کردم به شماره گرفتن

داریوش جیگر من  انقد قشنگ با جزئیات حرفاشو میزنه و انقد دوستش دارم که وقتی فکر میکنم ی روز ازدواج کنه و رابطه مون کم بشه بغض میگیره منو

از اونور نبود مامان در این چند ماه خیلی زندگی رو برام سرد و بی روح کرده ، بودن مامان مثل نور مثل برکت هر وقت هست خونه گرم پر از ارامش هرچند که همیشه باهم ساز مخالف داریم ولی بازهم اولین عشق و الویت زندگیم مامانم

آرش امروز با بیان خاطره ایی کل دردم را به دست باد سپرد!

تعریف میکرد آقای روحی اومده در خونمون ! با بابام حرف زده گفته اقای ... شما مدیون این پسرید(آرش). گفتن چرا چی شده؟؟ آقای روجی در جواب میگه چرا دست بالا نمیزنید ؟ حیف نیست این جوان مجرد میگرده !!! اصلا خودم براش خواستگاری میرم

حین نعریف من کلا ریسه میرفتم از خنده ، میگفتم دیدی آقای روحی هم فهمید ! این بابای تو هنوز نفهمیده ...

هرچند در جواب گفته بودن بله یلدا خانومی وجود داره در زندگیش!

حالا من هرنیم ساعت ی بار به ارش میگم بگو همون اقای روحی بیاد به همینم راضیم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۹:۴۱

زنگ میزنم گوشی رو برنمیداره

چنددقیقه بعد خودش تماس میگیره

با ناز وادا حرف میزنم جدی جواب میده

میگم کجایی ؟ دورت شلوغ که انقد جدی هستی

میگه اره دم مغازم

میگم وای چرا رفتی تو که مریض بودی بخاطر ... رفتی

میزنه زیر خنده، بلند بلند میخنده، میگه تو چه خوب ذهنمو خوندی

باهاش بلند بلند میخندم ....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۶ ، ۱۸:۲۰

ادم ها انقد پیجیده هستند که به سختی میشه با قطعیت در مورد شخصی صحبت کرد!

چه بسا با یکی سال ها دوست باشی و در یک موقعیت  شخصیت واقعی خودش رو نشون بده

فکر میکردم تنها من این دید رو نسبت به او دارم ! ا اما خیلی اتفاقی سر بحث باز شد و  سه تا از دوستان دیگه ام همین حرف رو  لابلای بحثمون بیان کردند

اینکه طرف همه رو یک وسیله میبینه برای رفع نیازهاش و اصلا براش فرقی نمیکنه طرف x باشه یا y

هیچ وابستگی دوستی رو برنمیتابه ! و تنها حق و حقوق خودش رو میبینه و اصلا اهمیتی به حقوق طرف مقابلش نمیده

هرچند خودم انچنان به رفاقت دل نمیبندم ! اما حداقل ها رو ناخوداگاه رعایت میکنم ..

اینکه بعد از سه سال همه به نقطه مشترک رسیدیم که فلانی ادم سواستفاده کنی ! برام جالب بود

به ظاهر اهل بگو وبخند و انرژی + ، اما ذاتا خودخواه و گربه صفت ..

+ امروز بعد از باشگاه دوست داشتم زمان ثابت بود واین هوای پاییزی و حال خوب همیشه باهام بود.

+ بعد از چند ماه با دوست عزیزم یسرا بیرون رفتم ! ما دو تا دوست با اختلاف فکری 180 درجه ایم ، اما همین که باهم صاف و صادقیم و خود خود واقعیمونیم باعث شده دوستیمون ادامه دار باشه

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۶ ، ۲۱:۴۵

کل این چند هفته آخر درگیر کارهای اداری برای دفاع بودم یک روز اصغر نبود یک روز سیستم قطع بود یک روز کارکنان به مراسم فاتحه رفته بودن بالاخره  هفته قبل کار اداری و امضاها انجام شد....

همینطور که حساب کتاب میکردم با خودم گفتم فعلا زود پاور را ااماده کنم فردای همون روز استاد راهنما ایمیل مبنی بر ارائه پاور فرستاد ..

 خلاصه دو روز اخر شروع کردم به  اماده کردن پاور ، هر لحظه استرسم بیشتر میشد باتوجه به اینکه دو خاطره بد از ارائه داشتم همین خاطرات استرسم رو چندین برابر می کرد !

روز اخر صدام رو چند بار ضبط کردم و گوش میدادم ! هی با خودم میگفتم این صدای کیه ؟ چرا انقد عه عه میگم ! چرا این جمله رو درست بیان نمیکنم !

واسه چی همه ش گیر دارم .....

 روز موعود رسید ، تو اتاق استاد راهنمام بودم که ارش زنگ زد و گفت دم در دانشکده م  بدو بدو دم در رفتم میبینم که نیست !تماس میگیرم با عصبانیت

کجایی تو..........؟ میگه تو بیا

همون لحظه عصبانیتم فوران میکنه

 میبینمش اما از همون لحظه اول شروع میکنم به دعوا

هی داره میگه اروم باش استرس نداشته باش

من هی کوتاه نمیام

سوار ماشین میشیم برای خوردن ناهار

20 دقیقه صبر میکنم برای اماده شدن ساندویچ

استرس زیادی دارم صورتم عرق کرده وهی زیر لب غر میزنم

وقتی که میاد میگه اروم باش کم استرس داشته باش

 میگم تو نمیفهمی من 24 ساعت پیش پاورم رو دیدم هیچی یادم نیست

باهم دعوا میکنیم هرچی که خریده رو پرت میده .......

من رو دم دانشکده پیاده میکنه

در ماشین رو محکم میبندم

ریلکس داخل دانشکده میرم

شارژ لبتاب خراب باید تو راهرو لبتاب رو سرپا بگیرم تا شارژ بشه

شب قبل شام نخوردم همچنین روز بعد صبحانه ، بشدت سرگیجه دارم

روش های ارائه رو مسلط نیستم دانشجوی دکترا ، طاقچه بالا میزاره و حاضر نیست وقت بزاره

مقاله های اصلیم هیچکدام اکسپت نشده و چند تا ریوایزی  دارم انتظار دارم استاد تلاشش رو برای یک نمره مقاله بکنه

باهاش تماس میگیرم

میگه سلام عزیزم چند دقیقه دیگه میام پیشت

همین که دم ورودی میبینمش که با دست پر اومده

باهم میریم تو محوطه ، من تند تند شروع میکنم به غذا خوردن

همه ش استرس دارم برای اینکه کارهام رو مرور نکردم

یکساعت دیگه  وقت دفاع من

بچه ها با بساط پذیرایی میان

بدو بدو با ارش میریم سمتشون

بعد از چاق سلامتی  و ...

باهم وارد سالن سمعی بصری میشیم ...

من باز هم استرس دارم ، قرص رو میخورم ...

باهم شروع به بگو و بخند میکنیم ..

اصلا یادم میره که این همه استرس واسه چی بود؟؟؟

پشت تریبون میرم و به شوخی شروع میکنم حرف زدن

....دقایق اخر ... کلا فراموش کردم که دفاع دارم .. از بس که بساط خنده وشوخی برپاست

اساتید داور وارد سالن میشن

من شروع میکنم به ارائه دادن با تسلط کافی

جو سالن ارام وهمه به حرفای من گوش میدن

تون صدام رو بر حسب شرایط بالا وپایین میبرم

دفاع از تزم رو به خوبی انجام میدم

منتظر سوال داورام :.............

استاد داور 1 شروع میکنه به پرسیدن سوالاتی که در زمینه کاری من ...

با خنده وشوخی جواب میدم

همه بچه ها لبخند به لب دارند...

جواب سوالات منطقی در عین حال دوستانه ...

استاد داور 2 که رییس دانشگاه مهندسی  شروع میکنن به صحبت

از اول تا اخر صحبت ها از تز و بیان مطالبم تعریف میکنه

 دائم به حضار گوشزد میکنه پایان نامه من رو حتما بخونند

 خیلی خوشحالم

لبخند همه دوستام رو میبینم ...

همگی بیرون میریم که اساتید نمره رو اعلام کنند

بعد از ده دقیقه استادم در رو باز میکنه

و به شوخی شروع میکنه به  اذیت کردنم

از نمره 12 شروع میکنه میاد رو به بالا

میگه نوزده ونیم شدی

لبخند رو لبم خشک میزنه

استاد داور 2 که اصلا اهل تبریک و سلام .. با دانشجوا نیست، با شوق بهم تبریک میگه

اما خودم دائم میگم چرا....؟

ناراحتم از اینکه از همه بیشتر تلاش کردم ویک نمره  مقاله  رو نمیگیرم

هی به ارش میگم حق من این نبود...

من از همه اینا تو ریسرچ قویترم ..

من سه سال وفتم رو ریسرچ گذاشتم و درست زمانی که بهش نیاز داشتم به نتیجه نرسید و هفته دیگه جواب اصلی میاد..

...

باحرفاش اروم میشم ، میگه تو تلاش خودت رو کردی ؛ بهترین دفاع رو انجام دادی، دکتر ... که داورت دائما از کارت تعریف کرد

شاید قسمت تو نمره 20 نبود...

+ حتی .. بهم گفت حقت بیشتر از اینا بود خودم هم میدونم ...

اما خوشحالم که با موفقیت این مرحله رو تمام کردم ...

این نیز گذشت

پی نوشت :  تک تک بچه ها  میگن خیلی خوب ارائه دادی ، انگار قرص عمل کرده ها ها ها...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۹

آدم ها عجیب ترین موجودات روی زمین هستند حتی ی جاهایی از رفتاری ها خودت تعجب میکنی

یک ساعت با خنده و قهقه ساعت دیگه گریه و آه و فغان

دیروز با محمد آشنا شدیم پسر کوچولو سفید چشم رنگی که فوق العاده شیرین بود

محمد عراقی بود پدر ومادرش دانشجوی دانشگاه ما هستند

اولش که فکر میکردم فارسی بلد نباشه ! اما با لهجه و طرز صحبت بامزه فارسی صحبت میکرد

به مهسا میگفت تو دوست من  ! ولی تو (منظورش من بود) دوست نه !

پدر محمد ترکیبی از عربی فارسی وانگلیسی صحبت میکرد

محمد رو صدا کرد و گفت محمد گیو می فایو

من و مهسا و فرزانه میثم رو پله های  راهرو دانشکده نشسته بودیم

محمد وسط ما نشسته بود و هرچند دقیقه با مهسا و میثم بزن قدش میکرد !

احسان هم به جمع ما پیوست ، همه از دیدن این پسربچه ذوق زده بودیم

روز قبل احسان با تیپ جدید رویت شده بود  اول بار که دیدمش  گفتم نشناختمت  باید یک عکس با این تیپ ازت بگیرم

امروز که محمد  اونجا بود بهانه خوبی داشتم برای عکس گرفتن ازش ! باشد که یک روز یادگاری باشه روزی روزگاری در فلان دانشگاه درایام جوانی باهم دوست بودیم !

پس گوشیم رو اماده کردم وبه میثم و احسان و محمد گفتم ژست بگیرید میخوام عکس بگیرم !الحق که عکس خوبیم گرفتم .

محمد که حسابی با مهسا جور شده بودو  هیچ جور از مهسا جدا نمیشد

وقت خداحافظی محمد با همه دست داد و با همه یک عکس یادگاری گرفت

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۶

اینکه من ادم شوخ و اهل بگو وبخندیم شکی نیست

ولی اینکه با بچه های ژئو انقد صمیمی هستیم خوشحالم

تمام مراحل کارهای اداریمون رو با کمک او انجام دادیم

ادم فوق العاده ریلکس وشیرینی ،  ظرفیت همه نوع  شوخی رو داره

امروز سه نفری گوشیش رو دست گرفتیم عکس خواهراش رو دیدیم

انقد که به قیافه میثم خندیدیم و تفاوت او با خواهرش مثل اختلاف شب و روز

فرزانه میگفت احتمالا بچگی با ماشین تصادف کردی ! همون الان اینقد داغونی

هار وهار زدیم زیر خنده

از فضای خوابگاه میگفت ، که اصلا خواب نداریم تا صبح بازی میکنیم و آمار رد وبدل میکنیم

از زن ذلیلی علی و زن ذلیلی امیر شوهر مهسا

مهسا با  لبخند میگفت واقعا امیر زن ذلیل؟

میگفت اره ظرفیتشو داره ، ولی تو خودت اهل زورگویی نیستی

از اینکه انقد با خواهراش راحتِ خوشم اومد،

 خواهر کوچیکش ورودی 96 گروه ماست !

قراره دیداری داشته باشیم بلکه یک سری حقایق رو فاش کنیم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۰۶

از اونجا که من تا همین چند ماه پیش فیلم و آهنگ خارجکی گوش نمیدادم  تلفظ کلماتم افتضاح

 طوری بود که تیچر ازم ناامید شده بود تو یادگیری زبان ....

حالا که به بخش های سخت رسیدیم و لغات ریدینگ رو کار میکنیم از این همه دایره لغاتم متعجب ! و همچنین جملاتم

هر بار سر تلفظ کلماتم کلاس رو هواس!

تمام مدت برگشت به منزل نیشم باز بود یاد تلفظ فیلم کامدی افتادم که من کومودی تلفظ کردم

+ ورزش به برنامه زندگیم اضافه شده است.

هرچند روز اول که رفتم تا سه روز دقیقا نمیتونستم تکون بخورم تمام عضلاتم گرفته شده  بود

خوبیش این ورزش از ارکان زندگیش  دائم منو تشویق میکنه به ورزش

+

حرفایی که گفت رو اگر چند سال پیش میشنیدم تا چند ماه تو شوک میرفتم ، ولی با گذشت عمر خیلی عادی بود !

ادم ها خیلی ناشناختن  اینو بهش گفتم  حتی یک درصدم فکر نمیکردم چنین ادمایی باشید !

همیشه اونی که سربزیرتر از همه س، رازهای مگو  بیشتری داره

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۴

دیشب تبریک روز دختر رو از آرش گرفتم:))

به شوخی گفتم باز عکس کانال ها رو برداشتی فوروارد کردی برام !

+  تبریک از ی یک آقای دوست داشتنی ، دوست خوب و صمیمی

+ داریوش مهربان که به تبریک رو به زبان نیاورد ولی یک هدیه خوشکل واسم گرفته بود


+ کیهان که کلی سورپرایزم کرد با گل وکیک و هدیه اش 

امروز برام شیرین بود چون فهمیدم دوست داشتنی ترین ها خانوادت و دوستات هستند هرچند من از کسی انتظار نداشتم ...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۲۶

بطری آب رو باز کردم هرچی زور میزدم باز نمیشد تا با فشار بیشتر دستم آب فوران کرد و ریخت رو کیبورد لبتابم

اب رو با دستمال پاک کردم و کارم رو ادامه دادم .چند ساعت بعد که روشنش کردم و رمز رو وارد کردم بجای یک عدد ، ده تا میزد

لبتاب که امانت بود و همون لحظه استرس گرفتم که چطور بهش بگم خرابش کردم ... ارامش خودم حفظ کردم و ریلکس باهاش حرف زدم بعد از شب بخیر با پیچ گوشتی سراغ لبتاب رفتم ودل روده ش رو باز کردم  محل یو اس بی خیس خیس بود کیبورد سمتی که اب ریخته بود نم داشت تو اینترنت سرچ کردم چیکار کنم نوشته بود سشوار و باد پنکه و برنج که نم وسیله ها رو میگیره ی کیسه برنج بود برش داشتم رو سینی ریختم و کیبورد رو زیر برنچ گذاشتم و خوابیدم

یک روز کامل زیر برنج خوابش برده بود چند بار که به کیبورد دست میزدم نم داشت ، خیلی سر سری کیبورد رو سرجاش گذاشتم و هرکاری میکردم کیبورد کار نمیکرد میدونستم ی مشکلی تو نصب کیبورد هست ولی تصمیم گرفتم بجای اینکه خودم به کیبورد ضربه بزنم ببرم پیش تعمیراتی اگر خراب شده باشه تعویض کنم اگرم نشده ازش بخوام که کیبورد رو درست جا بندازه

همون لحظه که وارد مغازه شدم شناخت گفت شرمنده پیچ پیدا نکردم و چند جا گشتم خندیدم و گفتم ناراحت نباشید یکی دیگه آوردم تعمیر کنم

این مهمتر چون امانت  ی نگاهی به کیبورد کرد ومن همزمان داشتم داستان رو تعریف میکردم  که اینطور شده  گفت خودت که ی پا استادکار شدی

لبتاب رو باز کردی تصمیم برآن شد که سفارش بده کیبورد و تجهیزات اضافی رو  بهشون گفتم میشه ی بار دیگه خودتون امتحان کنید ببینید کار میکنه یا نه

بعد از چند دقیقه گفت عجب رمز لبتاب رو بده واردش کرد کار میکرد.....میگفت اصلا ناراحتی تو چهرت نبود ها ... تازه لبخند میزنی ..

 + ی اخلاق دارم که بنظرم خوب میرسه هر وقت اتفاقی برای وسیله م میفته خیلی ریلکس عمل میکنم یعنی هر کسی منو دیده شاخ درمیاره که چرا ناراحتی تو چهره م نیست ...

راستش فکر میکنم خراب شدن وسیله ارزشش رو نداره ادم ناراحت باشه حتی اگر ی هزاری هم نداشته باشی درستش کنی

 ارش خیلی خیلی مواظب وسایلش ، بعدش که گفتم لبتاب اینطور شده گفت فدای سرت حتی اگر اوراقشم میکردی مهم نبود

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۶ ، ۱۴:۳۴

از همون اولی که کنارم نشست و هی سرش تو کتابم بود حس خوبی بهش نداشتم از اون دخترای شلوغ وزبان تیز بود کلاس که تعطیل شد چادرش رو زیر بغلش کرد و با کفش های تق تقیش و گوشی به دست رو پله ها پایین میرفت تو مسیری همیشگیم گه گاهی میدیدمش همیشه گوشی به دست و همزمان داد وهوار ... یک خط در میان هم به کلاس میومد هر بار با تیچر سر گوشی بحث داشتن  هیچ وقت کتابش رو نمی اورد و هر بار با لبخند کنار یکی از بچه ها مینشست  بعضی موقع ها تیچر از پسرهای کلاس در مورد look like میپرسید فورا با شوخی میگفت  اصلا کاری به بقیه دخترا نداشته باشید منو نگاه کنید در مورد من بگید با این حرفش کلاس رو هوا میرفت از صدای خنده وشوخی .. از ظاهرش اینطور که مشخص بود حدس میزدم متولد 68-69 باشه مخصوصا با اون شلوغی و شوخ طبیعش ... اواسط دوره فهمیدم دانشجوی دکترای ادبیات ..

یک هفته پیش با هیچان اومد کلاس و گفت بچه ها ی خبر خوب همه به طرفش نگاه کردیم ببینیم چه خبری گفت عاشق شدم وای ...باورم نمیشه چند وقت عاشق شدم ... همه بهش تبریک گفتیم و ارزوی رسیدن به یار را کردیم

روبه ما کرد وگفت کی عاشق شده ؟ ندا یکی از دخترایی که در حین جدی بودن ی جورایی بامرام  گفت من تا حالا عاشق نشدم هرچی هم از عمرم میگذره میفهمم عشق واقعی وجود نداره وهمه ش وابستگی ...

ندا نگاهش رو روبه من کرد و گفت ی نمونه داریم یلدا ... با لبخند گفتم اره اتفاقا ما همدیگه رو دوست داریم  ی لبخندی که ناشی از حدس درستش بود تحویلم داد و گفت جدا ؟

راحیل اعتقاد داشت این دوستی های چند ماه عشق نیست و همه ش برمیگرده به فضای بسته کشورمون که انقد بین دو جنس مخالف فاصله میندازن که اگر ی دختری با پسری حرف بزنه احساس کاذب دوست داشتن وتب عشق بهش دست میده

سونا با چشمای پر از لبخندش گفت عشق خیلی مقدس اگر حقیقی باشه امیدوارم عشق واقعی نصیبت بشه

همون لحظه پریسا با عجله داخل کلاس شد و سمت پنجره رفت و پرده رو کنار کشید

عاطفه : نظر تو چیه ؟

پریسا : درمورد چی؟

عاطفه : درمورد عشق

ی لبخندتلخی زد و گفت بستگی داره عاشق کی باشی اگه  اخرش  وصال باشه خوب (من که از قبل میدونستم پریسا ی شکست بد رو داشته و 5 سال درگیر ی رابطه بی سرانجام بوده ) 

عاطفه گفت اتفاقا اگر به وصال هم نرسی اون عشق همیشه جاودان

ارمین روبروی ما نشسته بود عاطفه :نمیخوای بهم تبریک بگی ؟ راستی تو نظرت رو بگو تو عاشق شدی

آرمین لپ هاش سرخ شد و سرش رو پایین انداخت و گفت پسرا اگر عاشق بشن عشقشون واقعی .. 

عاطفه : من تو این 36 سالی که عمر کردم عاشق نشده بودم نمیدونستم چه حسی ! به همه تون نوصیه میکنم عاشق بشید باز صدای خنده ما

تو کلاس پیچید ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۰۰