ناگفته های دلم

برای پروانه شدن پیله ی دستان تو کافیست.....

ناگفته های دلم

برای پروانه شدن پیله ی دستان تو کافیست.....

ناگفته های دلم

سلام.....
یلدا هستم
عاشق پاییزم
تولدم :شب یلدا

کلمات کلیدی
آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۷/۱۷
    _o_

باورم نمیشه انقد خانواده م برای ازدواجم دچار استرس شده باشند ...

از برادرم بگیر که  شبها تو خواب هم به اینده م فکر میکنه

یا مادرم  که کلا تو استرس ...

امشب ترس و استرس ازدواجم رو تو چشماشون دیدم

از  حرفاشون فهمیدم که چقد از اینده ی من میترسن

از اینکه ارش بیچاره دقیقا باید هفت خان رو رد کنه دلم سوخت...

از اینکه میخوان همه چیز کتبی و در عقدنامه نوشته بشه

از اینکه مامانم به سکه کم راضی نیست...

از اینکه بابام دائم تاکید میکرد حق کارت باید ثبت بشه..

از اینکه قراره محل زندگیمم از قبل تعیین و ثبت بشه

از اینکه مادرم میخواست حتی رفت وامد هامونم ثبت بشه

که خونه فلانی نریم فلانجا خونه نگیریم  با خانواده ایکس صحبت نکنیم

حین تمام این حرفا ، هم استرس داشتم و هم خنده م گرفته بود

که دارند تک دختر خانواده رو به دست یار میسپرن

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۶ ، ۲۳:۰۵

از اونجا که من ی بخش از مسئولیتم مراجعه به دفتر نظارت پروژه س ، هر بار با یکی از مهندسین و کارمندان آشنا میشم

طوری که امروز دیگه کل اداره من رو به اسم میشناختن و تحویل میگرفتن !

هرچند استاد کارشناسیم که رییس اداره س عین بز نگام کرد...

رفتم اتاق اقای ایکس برای ارسال نامه ، اقای ایکس نبودند من رو به اقای ایگرگ ارجاع دادند ،

اقای ایگرگ انگار که یک دانش اموز کلاس اول رو دیده باشه ، شروع کرد به توضیح دادن   در مورد روند نامه ها و  شماره گذاری نامه ها و منم  تودلم هی بهش فحش میدادم که چی میگی واسه خودت !!! و در ظاهر میگفتم بله اطلاع دارم بله اینها رو میدونم ...

بعد ش سراغ مهندس مشاور و ناظر پروژه رفتم دم در به اقایی سن وسال دار و خوش تیپی برخورد کردم

ایشان هم قصد دخول به اتاق را داشتند  تا من رو دیدند  با روی خوش گفتند اول  شما بفرمایید طبق گفته شاهنشاه اریامهر احترام به خانم ها واجب !  ...

این رفتارش خیلی بهم چسبید بلکه تلخی رفتار نگهبان پروژه رو فراموش کنم که اول صبح گند زد به روزم

هر بار که من دم در ورودی رد میشم همینطور ثایت وایمیسته و نگاه میکنه اجازه میده من تا یک مسیری پیاده گز کنم وبه دفتر برسم چند دقیقه ای پشت در یخ بزنم وقدم بزنم ، بعد لنگان لنگان شروع میکنه به حرکت تا وقتی که به در دفنر برسه یک 10 دقیقه ای طول میکشه ، امروز حسابی بهش توپیدم ..

به نگهبان دوم گفته بود خانم .. نزدیک بوده منو بزنه://////

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۶ ، ۲۲:۳۵

حرف زیاد است و یارای نوشتن نیست !

از بس تو اتفاقات گیر افتادم نمیدونم به چی برسم !

به کاری که یکسال قرار تمومش کنم و بیخیالی شخص دوم ...

به داستان سرنوشت زندگیم که آخر چه شود!..

به ادمایی که از اطمینانت سواستفاده می کنند...

به کاری که مشغول شدم وبیشتر وقتم رو اونجا سپری میکنم ..

به یادگیری زبان ...

به ورزشی که دوستش دارم و الان نمیتونم بطور منظم برم باشگاه !

به این داستان جدید که در حال اتفاق...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۶ ، ۱۸:۱۳

گوشیم زنگ خورد داریوش بود فوری بعد سلام گفت گوشی رو دست مامان بده ، چون لبتاب بغلم بود مامان رو صدا کردم که گوشی رو از دستم بگیره

حرفای مامان رو شنیدم خوب بگو بیاد ، چند ساله ش ؟ بعد از اینکه گوشی قطع شد، پرسیدم مامان کیه ؟ گفت یکی از زلزله زده های سرپل پسر نوجوانی همه خانواده ش رو از دست داده

منتظر بودیم که بیاد ، همین که در رو باز کرد و اومد چهره ش رو دیدم که پر از غم و دائم سعی میکنه سرش رو پایین نگهداره بغضم ترکید باورم نمیشه

زلزله با این پسر چیکار کرده ، در 30 ثانیه تمام زندگیش به هیچ رسیده ... همین فکرا به سراغم میومد و اشکام امانم نمیداد..

 تعریف که کرد فهمیدیم  سواد نداره ، یک مهر فلزی برای امضا با خودش داشت متولد 77 بود

پدر کارگرش و ایضا مادر سرپلیش رو از دست داده بود.

خواهر بزرگتر از خودش رو از دست داده همچنین برادر کوچیکترش.

میگفت کرایه نشین بودیم ، وقت زلزله آپارتمان های مسکن مهر آوار شدن رو خونه ی ما..

شبکه استانی تصاویر زلزله ها رو نشون میداد یهو سرش رو پایین انداخت و گریه کرد مجبور شدم شبکه رو عوض کنم

تو حرفاش میگفت کاش من هم باهاشون میمردم ، شروع کرد به گریه کردن .. داریوش دائم میگفت حسن گریه نکن

به داریوش گفتم اجازه بده راحت باشه ...

داریوش از خانواده 6 نفره قصر شیرینی صبحت میکرد ، خانواده ای با 4 دختر که پشت وانت قدیمی و زاغارتی به کرمانشاه امده بودند و انقدری خجالتی بودند که داریوش به اصرار بهشون بسته های خوراکی ولباس تحویل داده بود ، طوری که میگفت اصلا قبول نمیکردن ..

بعد از تعریف ، بنا شد که بره دنبال اون خانواده قصری ، بعد نیم ساعت برگشت خوشبختانه یا متاسفانه به اون خانواده یک کانکس داده بودن که شب سرد پاییزی رو سر کنند...

اما حسن هنوز پیش ماست.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۶ ، ۲۳:۳۲

زیرپام خالی شد؛ احساس کردم همین الان که زیر اوار بمونم ، در و دیوار جرکت میکرد

با همون وضع فرار کردم سمت در ورودی ؛ نمیدونم چطور این چند ثانیه گذشت

فقط صدای شکستن شیشه و افتادن وسایل و قطع برق و وجشت وحشت وحشت

و فقط اشک و اشک واشک ، ی اتفاقی که هیچوقت فراموش نمیکنم

هنوز تو شوکم از دیشب که تو کوچه بودیم تا وقتی با لباس زمستانی اماده باش برای زلزله بعد

و هنوز فراموش نمیکنم دیشب تو بغل داریوش زار زار گریه میکردم و تمام بدنم میلرزید

هنوز هم که این متن رو مینوسم اشکام بند نمیاد

وفتی عکس ها رو میبینم که همشهریام زیر اوار موندن نفسم حبس میشه

وقتی میبینم جنازه عزیزاشون رو بغل کردن وقتی میبینم کرماشانگم لرزی بدجوری لرزی

خدایا فقط کمکیان بکه ...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۶ ، ۱۳:۳۶

مقاله رو هشت ماه پیش نوشتم ، انقد این پروسه سابمیت رو کش دادن که کلا فراموش کردم داستان چیه

یکماه پیش از دکتر در مورد وضعیت مقاله سوال کردم ! گفت که این مقاله ریجکت شده و فکر جای دیگه ای باش

حتی پیشنهاد ژورنال های ایرانی اما درحد ISC داد ! با چک کردن ایمپکت ژورنال حالم گرفته شد !

تصمیم گرفتیم که مقاله رو به دکتر .. دانشگاه ترکیه بفرسیتم  من مسئول مکاتبه شدم ، مقاله رو فرستادم که در ژورنالی که صلاح میدانند سابمیت کنند

همین چند روز پیش ریوایز مقاله اومد  اما تو ژورنال دیگه

یعنی یک مقاله در یک زمان دوجا سابمیت شده !

اشتباه از استادم بود ! الان میگه من یادم نیست ! کی بود ؟چی شد؟

به دکتر .. ایمیل زدم که ببخشید اشتباه شده  با لحن تندی جواب داده اینکار شما خوب نبوده و...

در پاسخ گفتم اشتباه عمدی درکار نبوده خواهش میکنم از داوری مقاله انصراف بدید !

بالاخره قبول کرد...........

هر چند کل روزم رو خراب کرد

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۶ ، ۱۵:۰۰

اینکه  استرس باعث میشه بخش چپ بدنم حالت  لمش بگیره باعث شده دقیقا 4 ساعت کامل فقط به صفحه گوشیم خیره بشم ! تا درد تموم بشه ! اما کور خوندم ....

از بی حوصلگی به مامان داداش و ارش زنگ زدم هیچکدام جوابگو نبودن باز از اول شروع کردم به شماره گرفتن

داریوش جیگر من  انقد قشنگ با جزئیات حرفاشو میزنه و انقد دوستش دارم که وقتی فکر میکنم ی روز ازدواج کنه و رابطه مون کم بشه بغض میگیره منو

از اونور نبود مامان در این چند ماه خیلی زندگی رو برام سرد و بی روح کرده ، بودن مامان مثل نور مثل برکت هر وقت هست خونه گرم پر از ارامش هرچند که همیشه باهم ساز مخالف داریم ولی بازهم اولین عشق و الویت زندگیم مامانم

آرش امروز با بیان خاطره ایی کل دردم را به دست باد سپرد!

تعریف میکرد آقای روحی اومده در خونمون ! با بابام حرف زده گفته اقای ... شما مدیون این پسرید(آرش). گفتن چرا چی شده؟؟ آقای روجی در جواب میگه چرا دست بالا نمیزنید ؟ حیف نیست این جوان مجرد میگرده !!! اصلا خودم براش خواستگاری میرم

حین نعریف من کلا ریسه میرفتم از خنده ، میگفتم دیدی آقای روحی هم فهمید ! این بابای تو هنوز نفهمیده ...

هرچند در جواب گفته بودن بله یلدا خانومی وجود داره در زندگیش!

حالا من هرنیم ساعت ی بار به ارش میگم بگو همون اقای روحی بیاد به همینم راضیم

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۹:۴۱

زنگ میزنم گوشی رو برنمیداره

چنددقیقه بعد خودش تماس میگیره

با ناز وادا حرف میزنم جدی جواب میده

میگم کجایی ؟ دورت شلوغ که انقد جدی هستی

میگه اره دم مغازم

میگم وای چرا رفتی تو که مریض بودی بخاطر ... رفتی

میزنه زیر خنده، بلند بلند میخنده، میگه تو چه خوب ذهنمو خوندی

باهاش بلند بلند میخندم ....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۶ ، ۱۸:۲۰

ادم ها انقد پیجیده هستند که به سختی میشه با قطعیت در مورد شخصی صحبت کرد!

چه بسا با یکی سال ها دوست باشی و در یک موقعیت  شخصیت واقعی خودش رو نشون بده

فکر میکردم تنها من این دید رو نسبت به او دارم ! ا اما خیلی اتفاقی سر بحث باز شد و  سه تا از دوستان دیگه ام همین حرف رو  لابلای بحثمون بیان کردند

اینکه طرف همه رو یک وسیله میبینه برای رفع نیازهاش و اصلا براش فرقی نمیکنه طرف x باشه یا y

هیچ وابستگی دوستی رو برنمیتابه ! و تنها حق و حقوق خودش رو میبینه و اصلا اهمیتی به حقوق طرف مقابلش نمیده

هرچند خودم انچنان به رفاقت دل نمیبندم ! اما حداقل ها رو ناخوداگاه رعایت میکنم ..

اینکه بعد از سه سال همه به نقطه مشترک رسیدیم که فلانی ادم سواستفاده کنی ! برام جالب بود

به ظاهر اهل بگو وبخند و انرژی + ، اما ذاتا خودخواه و گربه صفت ..

+ امروز بعد از باشگاه دوست داشتم زمان ثابت بود واین هوای پاییزی و حال خوب همیشه باهام بود.

+ بعد از چند ماه با دوست عزیزم یسرا بیرون رفتم ! ما دو تا دوست با اختلاف فکری 180 درجه ایم ، اما همین که باهم صاف و صادقیم و خود خود واقعیمونیم باعث شده دوستیمون ادامه دار باشه

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۶ ، ۲۱:۴۵

کل این چند هفته آخر درگیر کارهای اداری برای دفاع بودم یک روز اصغر نبود یک روز سیستم قطع بود یک روز کارکنان به مراسم فاتحه رفته بودن بالاخره  هفته قبل کار اداری و امضاها انجام شد....

همینطور که حساب کتاب میکردم با خودم گفتم فعلا زود پاور را ااماده کنم فردای همون روز استاد راهنما ایمیل مبنی بر ارائه پاور فرستاد ..

 خلاصه دو روز اخر شروع کردم به  اماده کردن پاور ، هر لحظه استرسم بیشتر میشد باتوجه به اینکه دو خاطره بد از ارائه داشتم همین خاطرات استرسم رو چندین برابر می کرد !

روز اخر صدام رو چند بار ضبط کردم و گوش میدادم ! هی با خودم میگفتم این صدای کیه ؟ چرا انقد عه عه میگم ! چرا این جمله رو درست بیان نمیکنم !

واسه چی همه ش گیر دارم .....

 روز موعود رسید ، تو اتاق استاد راهنمام بودم که ارش زنگ زد و گفت دم در دانشکده م  بدو بدو دم در رفتم میبینم که نیست !تماس میگیرم با عصبانیت

کجایی تو..........؟ میگه تو بیا

همون لحظه عصبانیتم فوران میکنه

 میبینمش اما از همون لحظه اول شروع میکنم به دعوا

هی داره میگه اروم باش استرس نداشته باش

من هی کوتاه نمیام

سوار ماشین میشیم برای خوردن ناهار

20 دقیقه صبر میکنم برای اماده شدن ساندویچ

استرس زیادی دارم صورتم عرق کرده وهی زیر لب غر میزنم

وقتی که میاد میگه اروم باش کم استرس داشته باش

 میگم تو نمیفهمی من 24 ساعت پیش پاورم رو دیدم هیچی یادم نیست

باهم دعوا میکنیم هرچی که خریده رو پرت میده .......

من رو دم دانشکده پیاده میکنه

در ماشین رو محکم میبندم

ریلکس داخل دانشکده میرم

شارژ لبتاب خراب باید تو راهرو لبتاب رو سرپا بگیرم تا شارژ بشه

شب قبل شام نخوردم همچنین روز بعد صبحانه ، بشدت سرگیجه دارم

روش های ارائه رو مسلط نیستم دانشجوی دکترا ، طاقچه بالا میزاره و حاضر نیست وقت بزاره

مقاله های اصلیم هیچکدام اکسپت نشده و چند تا ریوایزی  دارم انتظار دارم استاد تلاشش رو برای یک نمره مقاله بکنه

باهاش تماس میگیرم

میگه سلام عزیزم چند دقیقه دیگه میام پیشت

همین که دم ورودی میبینمش که با دست پر اومده

باهم میریم تو محوطه ، من تند تند شروع میکنم به غذا خوردن

همه ش استرس دارم برای اینکه کارهام رو مرور نکردم

یکساعت دیگه  وقت دفاع من

بچه ها با بساط پذیرایی میان

بدو بدو با ارش میریم سمتشون

بعد از چاق سلامتی  و ...

باهم وارد سالن سمعی بصری میشیم ...

من باز هم استرس دارم ، قرص رو میخورم ...

باهم شروع به بگو و بخند میکنیم ..

اصلا یادم میره که این همه استرس واسه چی بود؟؟؟

پشت تریبون میرم و به شوخی شروع میکنم حرف زدن

....دقایق اخر ... کلا فراموش کردم که دفاع دارم .. از بس که بساط خنده وشوخی برپاست

اساتید داور وارد سالن میشن

من شروع میکنم به ارائه دادن با تسلط کافی

جو سالن ارام وهمه به حرفای من گوش میدن

تون صدام رو بر حسب شرایط بالا وپایین میبرم

دفاع از تزم رو به خوبی انجام میدم

منتظر سوال داورام :.............

استاد داور 1 شروع میکنه به پرسیدن سوالاتی که در زمینه کاری من ...

با خنده وشوخی جواب میدم

همه بچه ها لبخند به لب دارند...

جواب سوالات منطقی در عین حال دوستانه ...

استاد داور 2 که رییس دانشگاه مهندسی  شروع میکنن به صحبت

از اول تا اخر صحبت ها از تز و بیان مطالبم تعریف میکنه

 دائم به حضار گوشزد میکنه پایان نامه من رو حتما بخونند

 خیلی خوشحالم

لبخند همه دوستام رو میبینم ...

همگی بیرون میریم که اساتید نمره رو اعلام کنند

بعد از ده دقیقه استادم در رو باز میکنه

و به شوخی شروع میکنه به  اذیت کردنم

از نمره 12 شروع میکنه میاد رو به بالا

میگه نوزده ونیم شدی

لبخند رو لبم خشک میزنه

استاد داور 2 که اصلا اهل تبریک و سلام .. با دانشجوا نیست، با شوق بهم تبریک میگه

اما خودم دائم میگم چرا....؟

ناراحتم از اینکه از همه بیشتر تلاش کردم ویک نمره  مقاله  رو نمیگیرم

هی به ارش میگم حق من این نبود...

من از همه اینا تو ریسرچ قویترم ..

من سه سال وفتم رو ریسرچ گذاشتم و درست زمانی که بهش نیاز داشتم به نتیجه نرسید و هفته دیگه جواب اصلی میاد..

...

باحرفاش اروم میشم ، میگه تو تلاش خودت رو کردی ؛ بهترین دفاع رو انجام دادی، دکتر ... که داورت دائما از کارت تعریف کرد

شاید قسمت تو نمره 20 نبود...

+ حتی .. بهم گفت حقت بیشتر از اینا بود خودم هم میدونم ...

اما خوشحالم که با موفقیت این مرحله رو تمام کردم ...

این نیز گذشت

پی نوشت :  تک تک بچه ها  میگن خیلی خوب ارائه دادی ، انگار قرص عمل کرده ها ها ها...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۹