ناگفته های دلم

برای پروانه شدن پیله ی دستان تو کافیست.....

ناگفته های دلم

برای پروانه شدن پیله ی دستان تو کافیست.....

ناگفته های دلم

سلام.....
یلدا هستم
عاشق پاییزم
تولدم :شب یلدا

کلمات کلیدی
آخرین مطالب

در حین تعریف های دیگران به ای نکته پی بردم که من رو به عنوان دختری که اهل ادا اطوار نیست ، از نظر ظاهری ساده و دلنشین ، گاهی تیز خوش  ، شوخ و اهل بگو بخند ، رک و راست ، خوابالو و همیشه خسته ! ، یک رو ، تندمزاج میشناسند !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۳۳

فکر نمیکردم یعنی هیچکس فکر نمیکرد انقد من لوس باشم که از شنیدن حرف ها نیش و کنایه دار خواهر شوهر اینده م یک بند تو شب مراسم نامزدیم گریه کنم و تا چند روز بعدش هم دمق باشم و هر وقت فکر اون حرف یا حتی اسم اون شخص رو بیارن من اشکم دم مشکم باشه ...

خلاصه نیامده پرچم دعوا رو بالابرد ، منم تصمیم گرفتم اون شخص رو به کلی در دایره معاشراتای زندگی شخصیم جذف کنم، ادمی فوق العاده عقده ای ، بی درک و به اصطلاح عام داهاتی ! یکبار که نه صدبار بیشتر به ارش گفتم هرجا اون باشه من نیستم !

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۵۱

سخت ترین و شیرین ترین شب رو گذروندم اینکه بعد از 5 سال به وصال یار رسیدم

هم اینکه شبی بود پر از گریه و بغض و حتی دعوا....

اینکه هردو ادم های مغرور و قودی هستیم رو تو همون جلسه چندین بار شنیدیم

پدر داماد و پدر خودم نظرشون بر این بود این وصلت شکل نگیره چون دو تا ادم که خلق تندی دارن باهم نمیسازن

اما داستان من و ارش خیلی پیچیده تر از این بود

این وصلت همه جوره از همه سمت حرف و حدیث داشت و جلسه تا دو بامداد طول کشید

ما همدیگر رو خیلی خوب میشناسیم ، مطمئنا یک جاهایی تو این مسیر کوتاه اومدیم  که این همه مدت باهم موندیم

 ازدواج  دو خانواده که انقدر خانم های خانواده دنبال حرف وحدیث هستند کار ما رو سخت تر کرده !

ازدواج خیلی سخت تر از اون چیزی که تصور میکردم چون فقط با خود شخص ازدواج نمیکنی

ناخوداگاه طعنه ها و اظهارنظرهای بیمورد تو رو وارد بازی های خاله زنکی و انرژی بر میکنه

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۱۳

خیلی وقت از نوشتن فاصله گرفتم دیگه دستم به نوشتن نمیره !

روزها میگذرند  بعضی روزها چون قاصدک سبکبالم و در طی مسیر میلغزم

روزهایی هم سنگین و به کندی میگذره ...

از اینکه چند مرحله جلوتریم خدا رو شکر میکنم بالاخره سالهای رکود و انتظار به سر امد

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۴۶

تو دور روز متوالی دو تا از مقاله هام توی ژورنال های معتبر اکسپت شدن !چی بهتر از این

.....

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۶ ، ۱۸:۲۴

باورم نمیشه انقد خانواده م برای ازدواجم دچار استرس شده باشند ...

از برادرم بگیر که  شبها تو خواب هم به اینده م فکر میکنه

یا مادرم  که کلا تو استرس ...

امشب ترس و استرس ازدواجم رو تو چشماشون دیدم

از  حرفاشون فهمیدم که چقد از اینده ی من میترسن

از اینکه ارش بیچاره دقیقا باید هفت خان رو رد کنه دلم سوخت...

از اینکه میخوان همه چیز کتبی و در عقدنامه نوشته بشه

از اینکه مامانم به سکه کم راضی نیست...

از اینکه بابام دائم تاکید میکرد حق کارت باید ثبت بشه..

از اینکه قراره محل زندگیمم از قبل تعیین و ثبت بشه

از اینکه مادرم میخواست حتی رفت وامد هامونم ثبت بشه

که خونه فلانی نریم فلانجا خونه نگیریم  با خانواده ایکس صحبت نکنیم

حین تمام این حرفا ، هم استرس داشتم و هم خنده م گرفته بود

که دارند تک دختر خانواده رو به دست یار میسپرن

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۶ ، ۲۳:۰۵

از اونجا که من ی بخش از مسئولیتم مراجعه به دفتر نظارت پروژه س ، هر بار با یکی از مهندسین و کارمندان آشنا میشم

طوری که امروز دیگه کل اداره من رو به اسم میشناختن و تحویل میگرفتن !

هرچند استاد کارشناسیم که رییس اداره س عین بز نگام کرد...

رفتم اتاق اقای ایکس برای ارسال نامه ، اقای ایکس نبودند من رو به اقای ایگرگ ارجاع دادند ،

اقای ایگرگ انگار که یک دانش اموز کلاس اول رو دیده باشه ، شروع کرد به توضیح دادن   در مورد روند نامه ها و  شماره گذاری نامه ها و منم  تودلم هی بهش فحش میدادم که چی میگی واسه خودت !!! و در ظاهر میگفتم بله اطلاع دارم بله اینها رو میدونم ...

بعد ش سراغ مهندس مشاور و ناظر پروژه رفتم دم در به اقایی سن وسال دار و خوش تیپی برخورد کردم

ایشان هم قصد دخول به اتاق را داشتند  تا من رو دیدند  با روی خوش گفتند اول  شما بفرمایید طبق گفته شاهنشاه اریامهر احترام به خانم ها واجب !  ...

این رفتارش خیلی بهم چسبید بلکه تلخی رفتار نگهبان پروژه رو فراموش کنم که اول صبح گند زد به روزم

هر بار که من دم در ورودی رد میشم همینطور ثایت وایمیسته و نگاه میکنه اجازه میده من تا یک مسیری پیاده گز کنم وبه دفتر برسم چند دقیقه ای پشت در یخ بزنم وقدم بزنم ، بعد لنگان لنگان شروع میکنه به حرکت تا وقتی که به در دفنر برسه یک 10 دقیقه ای طول میکشه ، امروز حسابی بهش توپیدم ..

به نگهبان دوم گفته بود خانم .. نزدیک بوده منو بزنه://////

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۶ ، ۲۲:۳۵

حرف زیاد است و یارای نوشتن نیست !

از بس تو اتفاقات گیر افتادم نمیدونم به چی برسم !

به کاری که یکسال قرار تمومش کنم و بیخیالی شخص دوم ...

به داستان سرنوشت زندگیم که آخر چه شود!..

به ادمایی که از اطمینانت سواستفاده می کنند...

به کاری که مشغول شدم وبیشتر وقتم رو اونجا سپری میکنم ..

به یادگیری زبان ...

به ورزشی که دوستش دارم و الان نمیتونم بطور منظم برم باشگاه !

به این داستان جدید که در حال اتفاق...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۶ ، ۱۸:۱۳

گوشیم زنگ خورد داریوش بود فوری بعد سلام گفت گوشی رو دست مامان بده ، چون لبتاب بغلم بود مامان رو صدا کردم که گوشی رو از دستم بگیره

حرفای مامان رو شنیدم خوب بگو بیاد ، چند ساله ش ؟ بعد از اینکه گوشی قطع شد، پرسیدم مامان کیه ؟ گفت یکی از زلزله زده های سرپل پسر نوجوانی همه خانواده ش رو از دست داده

منتظر بودیم که بیاد ، همین که در رو باز کرد و اومد چهره ش رو دیدم که پر از غم و دائم سعی میکنه سرش رو پایین نگهداره بغضم ترکید باورم نمیشه

زلزله با این پسر چیکار کرده ، در 30 ثانیه تمام زندگیش به هیچ رسیده ... همین فکرا به سراغم میومد و اشکام امانم نمیداد..

 تعریف که کرد فهمیدیم  سواد نداره ، یک مهر فلزی برای امضا با خودش داشت متولد 77 بود

پدر کارگرش و ایضا مادر سرپلیش رو از دست داده بود.

خواهر بزرگتر از خودش رو از دست داده همچنین برادر کوچیکترش.

میگفت کرایه نشین بودیم ، وقت زلزله آپارتمان های مسکن مهر آوار شدن رو خونه ی ما..

شبکه استانی تصاویر زلزله ها رو نشون میداد یهو سرش رو پایین انداخت و گریه کرد مجبور شدم شبکه رو عوض کنم

تو حرفاش میگفت کاش من هم باهاشون میمردم ، شروع کرد به گریه کردن .. داریوش دائم میگفت حسن گریه نکن

به داریوش گفتم اجازه بده راحت باشه ...

داریوش از خانواده 6 نفره قصر شیرینی صبحت میکرد ، خانواده ای با 4 دختر که پشت وانت قدیمی و زاغارتی به کرمانشاه امده بودند و انقدری خجالتی بودند که داریوش به اصرار بهشون بسته های خوراکی ولباس تحویل داده بود ، طوری که میگفت اصلا قبول نمیکردن ..

بعد از تعریف ، بنا شد که بره دنبال اون خانواده قصری ، بعد نیم ساعت برگشت خوشبختانه یا متاسفانه به اون خانواده یک کانکس داده بودن که شب سرد پاییزی رو سر کنند...

اما حسن هنوز پیش ماست.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۶ ، ۲۳:۳۲

زیرپام خالی شد؛ احساس کردم همین الان که زیر اوار بمونم ، در و دیوار جرکت میکرد

با همون وضع فرار کردم سمت در ورودی ؛ نمیدونم چطور این چند ثانیه گذشت

فقط صدای شکستن شیشه و افتادن وسایل و قطع برق و وجشت وحشت وحشت

و فقط اشک و اشک واشک ، ی اتفاقی که هیچوقت فراموش نمیکنم

هنوز تو شوکم از دیشب که تو کوچه بودیم تا وقتی با لباس زمستانی اماده باش برای زلزله بعد

و هنوز فراموش نمیکنم دیشب تو بغل داریوش زار زار گریه میکردم و تمام بدنم میلرزید

هنوز هم که این متن رو مینوسم اشکام بند نمیاد

وفتی عکس ها رو میبینم که همشهریام زیر اوار موندن نفسم حبس میشه

وقتی میبینم جنازه عزیزاشون رو بغل کردن وقتی میبینم کرماشانگم لرزی بدجوری لرزی

خدایا فقط کمکیان بکه ...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۶ ، ۱۳:۳۶