ناگفته های دلم

برای پروانه شدن پیله ی دستان تو کافیست.....

ناگفته های دلم

برای پروانه شدن پیله ی دستان تو کافیست.....

ناگفته های دلم

سلام.....
یلدا هستم
عاشق پاییزم
تولدم :شب یلدا

کلمات کلیدی
آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۷/۱۷
    _o_

روایت

يكشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۱۹ ب.ظ

 اونوقت های من تازه اول دبیرستان بودم  ی دختر ساده که توی  خونه ایی بزرگ شده بود که نازو ادای دخترونه جایی نداشت  خشک وخشن باراومده بود اما به اندازه خودش هم لوس بود توی تصمیم های بزرگ خانواده از همون اول نقش داشت  حرفش وزن داشت واسه نظراتش ارزش قائل بودن  و ی جورهایی طبق میلم همه چیز پیشرفت میرفت اینکه میگم همه چیز  درواقع همه چیز نبود چون ی سری روش های تربیتی مادر بود که  سرپیچی از اون خودبخود تو رو از این جو پرتاب میکرد به ی  کنج انزوا ! پس ناخودآگاه باید قوائد رعایت میشد . عمه م زنی زیبا و  بشاش بود  شوهرش نازش رو میخرید و همیشه با جانم صداش میکرد هر حرفی که میزد شوهر عمه م  بدون هیچ کم وکاستی اجازه ادامه حرفاش میداد! حتی اگه میدونست عمه م  ی طرف به قاضی میره. بعد از چند سال دیدمش از در ورودی با چشمای خندون بهم نگاه کرد  جلوتر که رسید دستاش رو سمتم دراز کرد باهاش دست دادم شاید من به اندازه ایی که با این پسرعمه م راحت بودم با بقیه شون اینطور گرم برخورد نمیکردم .هرحرفی میزدم منتظرنگاهش بودم . گاها پیش میومد من ی ریز حرف میزدم تا موضوع دوست داشتنیش رو پیدا کنم آروم ی گوشه مینشست و هراز چندگاهی سرش رو بلند میکرد ی لبخند تحویلم میداد اون لحظه من هیجان زده میشدم و با ولع حرفامو ادامه میدادم این لبخندها دوست داشتنی بود وقت خداحافظی که میرسید  آماده میشدیم که کفش هامون رو بپوشیم هرچی می گشتیم نبود که نبود همه مات بهم نگاه می کردیم با چشماش میخندید.میگفت دیگه قسمت نیست برگردید امشب هم پیش ما باشید مادر هم شاید بخاطر قرابت خانوادگی دوست داشت  که بیشتر درخانه عمه باشد .چرا که شوهر عمه ، پسرخاله ی مادرم بود و حرف ها و قصه هایی زیادی از کودکی داشتن تا شب را به سر برسانند واینطور میشد که مابا شیطنتش شبی را بیشتر درخانه ی عمه میماندیم  هرچند فردای همان شب هم با هزار التماس ما را ول می کردند ! چند سال بعد که خونشون رفتم  عید بود اما برای خونواده ی عمه م اون سال بدترین عید بود رفتم که برای روز چهلم به عمه تسلیت بگم ،تسلیت بابت از دست دادن دخترش ،دختری که هنوز بچه هایش به مادر نیاز داشتند دخترانش نیاز به اغوش گرم مادر داشتند پسرکوچکش گرمی دست های مادر رو میخواست اما حیف که سرطان امانش رو برید و چشم از جهان بست . اون  موقع من کنکوری بودم و او دانشجو بود پسری  با پوستی روشن وچشمانی عسلی  خشن با سینه های ستبر دیدمش  چشمانش بازهم میخندید  بازهم دستم را فشار داد وگرم دستش را گرفتم هرچه بود دوست داشتن پاکی بود که من دوستش میداشتم .

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۰۳

نظرات  (۲)

:( ناراحت شدم
پاسخ:
:((
۰۳ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۵ گمـــــــشده :)
:))
پاسخ:
>-<

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی