ناگفته های دلم

برای پروانه شدن پیله ی دستان تو کافیست.....

ناگفته های دلم

برای پروانه شدن پیله ی دستان تو کافیست.....

ناگفته های دلم

سلام.....
یلدا هستم
عاشق پاییزم
تولدم :شب یلدا

کلمات کلیدی
آخرین مطالب

منصور

شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۳:۱۲ ب.ظ

امروز بعد از چند روز خانه نشینی لباس رو پوشیدم و به سمت شرکت مذکور راهی شدم . چند دقیقه ای منتظر تاکسی بودم ! ولی عجیب بود از بس که ترافیک سنگینی اطراف میدان بود و هیچ تاکسی مسافر سوار نمیکرد. بالاخره با صبوری ، سوار تاکسی شدم همین که به سه راه رسیدیم در ترافیک سنگین گیر افتادیم نگاهم به شیشه بود و ماشین ها. یکباره یادم افتاد  دیشب برای فرار از فکر کردن،  بازی توپ نصب کردم . گوشی رو به دست گرفتم و دائم توپ های رنگی را  شلیک میکردم.  در این حین راننده تاکسی  و مسافر جلویی مشغول صحبت شدند، از صحبتهاشون فهمیدم امروز روز دفاع مقدس  و رژه نظامیان در بزرگراه اصلی شهر .بستن بزرگراه  همانا و سرگردانی رانندگان و بی نظمی در شهر همانا!بالاخره بعد از یک ساعت به شرکت مذکور رسیدم .

هوا بارونی و ابری بود دلم برای این هوا پر زده بود !بالاخره دختر پاییزم و عاشق این فصل

بعد از اینکه کارم تموم شد راهی دانشگاه شدم بلکه سری به استاد و شرکت قبلی که کار میکردم بزنم. سوار اتوبوس شدم انقد که این مسیر برای من طولانی شده بود که هی ساعت کش میومد !!!تو ذهنم برنامه ریزی کردم که اول برم شرکت و بعد دانشکده.

دم شرکت که رسیدم در را باز کردم از صدای در مش منصور که در محل نگهبانی نشسته بود بلند شد و اومد سمتم ، با روی خوش و مهربونی ازم استقبال کرد و گفت چقد لاغر شدی !! خوش امدی قدم بر روی چشمم گذاشتی ، انگار دنیا رو به من دادی ، خلاصه کلام اینکه مش منصور زبان میریخت و من دائم میگفتم نفرمایید ببخشید که من مزاحم شدم.

کسی تو پروژه کار نمیکرد مش منصور من رو به اتاق نگهبانی بلوکی دعوت کرد یک تخت با پتوی سبز رنگ. ازم خواست کفش را دربیارم و دمی بنشینم که من گفتم نه من کفش دربیار نیستم شما برید بالای تخت و من همین دم در میشینم. خلاصه از هر دری حرف زدیم که بیشتر درها مربوط به مهندس ها و کارگرا بود ! راستش کمی هم غیبت کردیم غیبت اقای .. که زیر اب همه را زد. شماره رد و بدل کردیم و قرار شد خبری از شرکت و پول شد اولین نفر به من زنگ بزند برایم چایی خوشرنگی دم کرد.

مش منصور پیرمردی شصت و اند ساله که چند همسر دارد !و به تازگی صاحب فرزندی شده ، احوال همسر دومش رو گرفتم با خوشی و لبخند گفت بختیارم بزرگ شده الان شش ماهش هست  وقتی من رو میبیند  تاتی تاتی می کند ؛ در جواب گفتم الهی که سلامت باشد.

راستش اوایل که فهمیده بودم مش منصور چند همسر دارد شوکه شده بودم باورم نمیشد کسی هنوز چنین تفکری داشته باشد دائم به مش منصور میگفتم خجالت نمیکشی پیرمردی هستی چرا سراغ زن گرفتن ان هم دختر جوانی رفتی ! مگر تو وجدان نداری ، چند هفته ای هم به حالت قهر با مش منصور صحبت نکردم و یا اگر صحبتی بود دائم همین حرف ها رو ...تکرار میکردم .

مش منصور تا دم در مرا بدرقه کرد و گفت اونموقع یک خانم مهندس تپلی  بودی از وقتی که ازدواج کردی  پوست و استخوان شدی دختر ! 

دم در دانشگاه پر از ماشین و دانشجو و پدر ومادر بود که برای ثبت نام سال تحصیلی جدید و خوابگاه صف بسته بودند.

وقتی وارد دانشکده شدم نه خبری از دانشجو بود و نه استاد ...چرخی در راهروهای تاریک و تو درتو فنی زدم چند سوسک مرده رو پله ها دست وپا میزدن. فورا سمت در خروجی را هدف گرفتم و خودم  را  تا خانه رساندم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۳۱

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی